تبليغاتX
بیــــــا بریم بچتیــــــــــم


بیــــــا بریم بچتیــــــــــم

پسر : سلام،خوبي؟ مزاحم نيستم؟
دختر: سلام، خواهش مي کنم asl plz ؟
پسر : تهران/وحيد/?? و شما؟
دختر‌: تهران/ نازنين/ ??
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگي! اسم مادر بزرگ منم نازنينه
.
دختر: مرسي! شما مجردين؟

پسر: بله. شما چي؟ ازدواج کردين؟
دختر: نه، منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چي؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته‌ي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم
.
پسر: wow چه عالي! واقعا از آشناييتون خوشحالم
.
دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟

پسر: من بچه‌ي تجريشم. شما چي؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چي؟
دختر : خيابون دربند!؟ کجاي خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چي؟
دختر: اسم فاميلي شما چيه؟
پسر: من؟ حسيني! چطور!؟
دختر: چي؟ وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟ تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده‌ي خونه رو بدي! مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش
!
ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه مي دونين
...........
دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه‌ي منو به آدماي توي چت ميدي؟ مي دونم به فريده چي بگم
!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين! اگه بفهمه پوستمو ميکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم
!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا
!
راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي

پسر: باشه عمه ملوک! باي
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388| ساعت 10:46| توسط من و نازی| |

گاهی مسئله رو کم کنی خیلی حاد می شه

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388| ساعت 10:36| توسط من و نازی| |

گاهی وقتا دست خودمون نیست خب آدمیه گاهی فکرای دل خوش کنکی می کنه

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388| ساعت 15:35| توسط من و نازی| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388| ساعت 11:37| توسط من و نازی| |

زهی خیال باطل

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388| ساعت 17:50| توسط من و نازی| |

در یک کلام بعضی وقتها ماهمه جوره فعالیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388| ساعت 8:1| توسط من و نازی| |

بابا شما دیگه بی خیال

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388| ساعت 7:58| توسط من و نازی| |

بدون شرح

(سر پیری و معرکه گیری)

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388| ساعت 8:32| توسط من و نازی| |

می دونی عزیزم من خیلی خوشگلم نمی دونی تا الان چند تا خواستگار رو رد کردم

اره خانوم منم حرف ندارم تموم دخترای فامیل کشته و مرده ی منن

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388| ساعت 8:35| توسط من و نازی| |

اصولا چرا چت

اصولا چرا ما می ریم چت راستش نمی شه جواب درست و حسابی به این سوال داد شایدم اصلا جوابی نداشته باشه یکی می گه نه بابا من اصلا اهل این کارا نیستم الانم از روی بی کاری اومدم یکی دیگه هم می گه خب حالا مگه چه اشکالی داره ما دنبال یه دوستی پاک و سالم می گردیم راستی به نظر شما دوستی های چتی پاک و سالمه ؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388| ساعت 8:31| توسط من و نازی| |

سلام عزیزم من مهرنوش هستم بیست ساله هستم جردن می شینیم عکسمو می پسندی من توی فامیل از همه سرترم

وقتی طرف اونقدر خودشو باور کرده بچه ی مردم رو هم هوایی می کنه این از عواقب اعتماد به نفسه کاذبه

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388| ساعت 11:27| توسط من و نازی| |

آخر و عاقبت چتیدن

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388| ساعت 11:24| توسط من و نازی| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا